زندگی نامه ارنستو چه گوارا


زندگی نامه ارنستو چه گوارا
من در آرژانتین بدنیا آمدم، این مسئله برهیچ کس پوشیده نیست. من هم کوبائیم و هم آرژانتینی و اگر آقایان محترم آمریکای لاتین ناراحت نشوند من خود را یک وطنپرست آمریکای لاتینی احساس میکنم، وطنپرست هرکشورقابل تصوری در آمریکای لاتین و در آن لحظه که لازم باشد، حاضرم جانم را برای آزادی هر یک از کشورهای آمریکای لاتین فدا کنم، بدون آنکه از کسی توقع چیزی داشته باشم.»برای دیدن ویدیو در باره چه گوارا اینجا را کلیک کنید
دکتر جوانی که در روز 7 ژوئیه 1953 در ایستگاه راه آهن بوئنوس آیرس با والدین خود وداع می کرد، نمی دانست که این یک وداعی همیشگی با میهن خود خواهد بود. مادر وی «سلیا» و پدرش «ارنستو» نیر امیدوار بودند که فرزندشان که تازه سه ماه پیش آخرین امتحان دانشگاهی خود را پشت سر گزاده بود، پس از این سفر کمی آرام خواهد گرفت و یک مطب پزشکی خواهد گشود. آخرین سفرش را که وی یکسال پیش با یک موتورسیکلت زهوار دررفته به همراهی دوستش «آلبرتو» که از شیلی، پرو، بولیوی، و سرانجام ونزوئلا می گذشت، توانست تنها بکمک عمویش که پول بلیط هواپیما از کاراکاس به بوئنوس آیرس را پرداخت، به پایان برد.
نه ارنستوی جوان و نه والدین وی میتوانستند تصور کنند که چند روز پس از این سفر یعنی در روز 26 زوئیه 1953 یک وکیل جوان کوبائی به نام فیدل کاسترو با 160 همرزم خود به دو سرباز خانه در سانتیاگو دِ کوبا حمله خواهند کرد و بدین صورت چراغ سبز برای سقوط رژیم دیکتاتورمنفور «باتیستا» را روشن خواهند ساخت. ولی آنها حتا اگر می دانستند، نمی توانستند تصور کنند که این اقدام بنحوی برای آنها مفهومی خواهد داشت. این سفر برای ارنستو دارای دلایل سیاسی عمیقی نبود، حتا با اینکه حکومت «خوان دومینگو پرون» پس از مرگ همسرش «اویتا» که هنوز در آرژانتین مورد احترام مردم است، رفته رفته اشکال نامطلوبی به خود می گرفت. ارنستو آنطور که بعدها در نامه ای نوشت، می گریخت از « هرآنچه که مخل من بود».
ارنستو گوارا که دو هفته پیش 25 مین سالگرد تولد خود را پشت سر گزارده بود در این سفر توسط رفیقش کارلوس «کالیکا» همراهی می شد. مقصد آنها کاراکاس بود، جائیکه دوست و همراه موتور سوار چه، «آلبرتو گرانادو» در سال گذشته در یک بیمارستان جذامین بکار اشتغال داشت. ولی در آغاز، راه آنها به پایتخت بولیوی، لاپاز افتاد زیرا که سفر با قطار برای این جوانان که همیشه از نظر مالی در مضیقه بودند از هرطریق دیگری مناسبتر بود. یک چنین سفری امروز دیگر مقدور نیست زیرا که خصوصی سازی خطوط راهآهن آرژانتین در اوائل دهه 90 قرن گذشته به راکد نمودن بخش وسیعی از خطوط انجامید و مناطق بزرگی از آرژانتین را از ترافیک راه آهن محروم ساخت و شهرکها و دهاتی را که از قبل راهآهن امکان وجود داشت به مناطق اشباح بدل کرد.
ارنستو و «کالیکا» هنگامیکه به «لاپاز» رسیدند، آنرا شهری پرجوش و خروش یافتند. در سال قبل جنبش ناسیونالیستی انقلابی (MNR) به رهبری «ویکتور پازاستنسورو» بقدرت رسیده بود و برخی رفرمها را به اجرا گزارده بود که در ابتدا ارنستو را بوجد آورد. ایجاد میلیشیا برای دفاع از انقلاب، رفرم ارضی و ملی کردن منابع قلع مورد تائید کامل وی بود. وی در نامهای به دوست دختر خود «Tita infante» نوشت:« دولت مورد حمایت خلق مسلح است و لذا ممکن نیست که توسط یک حمله نظامی از خارج سرنگون شود. این دولت تنها میتواند در اثر تنشهای درونی خود بزانو درآید.» ولی وی بزودی تضادهای درونی و نیم بند بودن روندها را دریافت. یکبار هنگامیکه با وزیر مسئول مسائل سرخپوستان، « نوفلو شافلس » قرار ملاقات داشت و منتظر بود تا به نزد وی خوانده شود، وحشتزده دیده بود که چگونه سرخپوستان حاضر در سالن توسط یک کارمند وزارتخانه با داروی ضد آفت مورد سمپاشی قرار گرفتند. ارنستو در نامهای نوشت:« افرادی که بر سر قدرتند، سرخپوستان را با «د ـ د ـ ت» سمپاشی میکنند تا بطور موقت آنها را از ساس و شپش آزاد سازند ولی هیچ اقدامی برای حل مشکل اساسی، یعنی جلوگیری از توسعه و رشد حشرات انجام نمیدهند.»
آن دو چند هفته بعد به سفر خود ادامه دادند و با دور زدن جنگلهای برزیل ابتدا به پرو و سپس از لیما با اتوبوس به «گوایاکیل» در اکوادر رفتند. در این شهر چند جوان آرژانتینی به آنها پیوستند و سرانجام ارنستو را متقاعد کردند که بهتر است که بجای ونزوئلا به گواتمالا مسافرت کنند. در این کشور به رهبری رئیس جمهور «Jacob Arbenz» رفرمهائی در دست اجرا قرار گرفته بود که از بسیاری لحاظ به روند تکامل در بولیوی شباهت داشت و حتا رادیکالتر بود.
عملاً کشور گواتمالا سالهای مدیدی بزرگترین کنسرن آمریکائی تولید میوه بود(United Fruit Company). پلانتاژهای میوه، پست و راهآهن از آن این کنسرن بود و تنها بندر دریای کارائیب در کنترل این کنسرن قرار داشت. در سال 1936 این کنسرن که بزبان کوچه «هشت پا» نام گرفته بود بزرگترین زمیندار گواتمالا شد. یونایتد فروت کمپانی مورد پشتیبانی کامل دیکتاتور وقت «Jorge Ubico» قرار داشت که اجازه واردات بدون گمرک کلیه لوازم و مصالح ساختمانی را به این کنسرن اعطا کرده بود و تنها مقدار ناچیزی عوارض گمرگی برای صدور موز از آن دریافت میکرد و در اذای آن پشتیبانی کامل ایالات متحده آمریکا از وی تضمین شده بود.
ولی جانشین لیبرال و چپگرای وی «آربنز» اینطور نبود. وی مایل بود که بکمک قانون شرایط کار بهتری فراهم سازد، حداقل مزد را تثبیت کند و سیستم خدمات اجتماعی را پایهریزی کند. این اقدامات برای یونایتد فروت کمپانی «کمونیسم» نام داشت و لذا به وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا شکایت برد و خواهان اجرای یک کودتا در گواتمالا شد. درست هنگامیکه «آربنز» شبکه حمل و نقل دولتی را در مقابل انحصار «هشتپا» برپا ساخت و با اجرای رفرم ارضی بهکار تقسیم سرزمینهای بزرگ مابین دهقانان کوچک پرداخت، سازمان سیا اولین مامورین خود را به این کشور آمریکای مرکزی گسیل داشت.
ارنستو ششماه قبل از کودتا وارد گواتمالا شد. در این کشور وی از طرف دوستان خود بخاطر لهجه آرژانتینیاش «چه» نام گرفت. «چه» اسم خطابی است که چه در گذشته و چه حال در آرژانتین متداول بوده است و میتوان آنرا تقریباً بمعنی «هی آقا!» ترجمه کرد. «چه» شاهد بود که چگونه سازمان سیا با ساز و کار تبلیغاتی حساب شده زمینه را برای سرنگونی یک حکومت دمکراتیک آماده میسازد.
در ماه اوت 1953 مجمع امنیت ملی ایالات متحده آمریکا قریب 3 میلیون دلار برای سقوط دولت دمکراتیک گواتمالا تصویب کرده بود. سیا این مبلغ را برای آموزش یک گروه شبهنظامی و همینطور تاسیس یک ایستگاه رادیوئی مخفی مصرف کرد که از اول ماه مه 1954 از هندوراس کار خود را آغاز کرد. وظیفه این ایستگاه پخش و ترویج شایعات بود تا این برداشت حاصل شود که گویا در مرزهای گواتمالا ارتش عظیمی خود را برای حمله آماده ساخته تا دولت «آربنز» را سرنگون کند. این استراتژی مثمر ثمر بود. در شب 16 ژوئن 1954 ، 150 نفر از چریکهای شبهنظامی به کشور هجوم آوردند. در حالیکه ایستگاه رادیوئی دولتی مورد اخلال قرار داشت، فرستنده سیا طی ده روز درگیری، با اشاعه خبرهای دروغ در مورد پیروزیهای چشمگیر کودتاگران ترس و وهشت بدل طرفداران دولت انداخت و سرانجام پرزیدنت «آربنز» روز 27 ژوئن 1954 استعفای خود را اعلام کرد.
پس از تصاحب قدرت، اولین اقدام کودتاگران ملغی کردن قانون حفاظت کارگران و قانون اصلاحات ارضی بود. و باز United Fruit Company ارباب کشور شد.
«چه» که فعالانه در دفاع از دولت قانونی شرکت داشت به سفارتخانه آرژانتین گریخت. وی یکماه درآنجا ماند و حتا از بازگشت با هواپیمائی که «پرون» برای اتباع آرژانتینی برای بازگشت به بوئنوس آیرس به گواتمالا ارسال کرده بود سرباز زد. در عوض وی تصمیم گرفت به سفر خود ادامه دهد و به مکزیک عزیمت کند. در آنجا قرار بود تا با «هیلدا گادئا» پروئی که در گواتمالا با وی آشنا شده بود ملاقات کند.
«هیلدا گادئا» در لیما درس اقتصاد آموخته بود و اولین عضو زن در رهبری حزب « پیمان تودهای انقلابی آمریکائی» بود. این حزب ابتدا در سال 1924 بشکل یک جنبش در آمریکای لاتین و در سال 1930 بشکل حزب در پرو پایهگذاری شد و دارای گرایشات ضدامپریالیستی بود. امروز این حزب که رئیس جمهور این کشور یعنی «آلن گارسیا» را تعیین کرده، با ریشههای خود در گذشته هیچ قرابتی ندارد ولی در دهه 50 این حزب دارای یک جناح نسبتاً قوی مارکسیستی بود که «هیلدا گادئا» به آن تعلق داشت.
پس از این کودتا در سال 1948 «هیلدا» مجبور به جلای وطن و مهاجرت به گواتمالا شده بود. در این کشور وی برای دولت «جاکوبو آربنز» کار میکرد که با «چه» آشنا و رفیق شد. وی به «چه» که بطور مزمن دچار بیپولی بود کمک مالی میکرد و داروهای لازم را برای وی که به آسم ابتلا داشت، تهیه میکرد ولی بیش از هرچیز باوی در مورد روند تکاملی مترقی در بولیوی و گواتمالا و همینطور در مورد اتحادجماهیر شوروی و خیلی مسائل دیگر بحث و گفتگو میکرد. «چه» از طریق «هیلدا گادئا» با گروهی از طرفداران فیدل کاسترو که به گواتمالا مهاجرت کرده بودند آشنا شد. گویا «چه» در ابتدا با شک و تردید به مبارزه انقلابی در کوبا مینگریست. ولی رفته رفته کوبائیها توانستند علاقه وی به جنبش در کوبا را برانگیزند. یقیناً این باعث شد که چه و هیلدا به مکزیک سفر کنند و در آنجا در تاریخ 18 اوت 1955 ازدواج کنند. دراین تاریخ هیلدا آبستن بود. هیلدا در 15 فوریه 1956 دختری بدنیا آورد که «بئاتریس» نام گرفت.
ولی بخت آندو نبود که زندگی زناشوئی دراز مدتی را پشت سرگزارند. در اواخر سال 1956 چه به اتفاق فیدل کاسترو که در مکزیک آشنا شده بود با کرجی موتوری «گرانما» عازم کوبا شد. وی در کوبا طی مبارزات پارتیزانی در «سیرامائسترا» با همسر دوم خود «آلئیدا مارچ» آشنا شد و بعد مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب طلاق بین هیلدا و چه رسمی شد. با این وجود هیلدا با دختر خود به کوبا رفت و تا آخر عمر (1974) در مناصب بالای دولتی کوبا شاغل بکار بود.
فرمانده در انقلاب کوبا روز دوم دسامبر 1956 یک کرجی موتوری به سواحل جنوبی کوبا نزدیک شد و در ایالت «اورینته» کناره گرفت. فیدل کاسترو و 81 مبارز دیگر از سرنشینان این کشتی بودند که با ورود به خاک کوبا، تصمیم داشتند مبارزه خود را که در 26 ژوئیه 1953 با حمله به سربازخانه مونکادا در سانتیاگو دِ کوبا علیه دیکتاتوری و برای سرنگونی باتیستا آغاز کرده بودند، ادامه دهند. ولی پهلوگرفتن آنها به اشکال برخورد. پس از روزها کشتیرانی در هوای طوفانی از مکزیک به کوبا، کرجی آنها که بیش از گنجایش خود سرنشین و لوازم حمل میکرد، به خاک نشست. قایق کمکی سوراخ بود و غرق شد و در نتیجه گروه 82 نفری مبارزان در حالیکه زیر رگبار گلولههای نیروی هوائی کوبا قرار داشت، مجبور شد پای پیاده از آب بگذرد و توانست فقط سلاح و مقدارکمی آذوقه باخود حمل کند. آنها پس از سه روز راهپیمائی در مناطق باتلاقی و مزارع نیشکر سرانجام روز 5 دسامبر خسته و کوفته به « آلگریا دِ پیو» رسیدند و موقتاً به استراحت پرداختند.
دربین شورشیان خسته که روی زمین ولو شده بودند، ارنستو چه گوارا هم حضور داشت که در مکزیک به گروه فیدل پیوسته بود. او در مقام پزشک گروه در حال پانسمان جراحتهای پای رفقایش بود که به ناگاه رگبار گلوله بطرف آنها آغاز شد. آنها دارای مهمات کافی نبودند و تقریباً نیمی از آنها زیر رگبار گلوله سربازان باتیستا جان باختند، 20 نفر دستگیر شدند و برخی از آنها آناً اعدام گردیدند.
چه در کتاب خود « راههای مبارزه مسلحانه» که پس از پیروزی انقلاب در کوبا انتشار یافت به این حمله اشاره میکند:
« در این لحظه رفیقی که یک جعبه مهمات حمل میکرد، آنرا رها کرد که کم بود روی پای من بیافتد. من بوی گوشزد کردم. وی بمن جواب داد «اکنون وقت جعبه مهمات نیست!». وقتی که این کلمات را ادا میکرد، چهراش را خوب بخاطر دارم، زیرا که ترس و وحشت آن مرد را بروشنی منعکس میکرد. ( این شخص بعداً توسط جلادان باتیستا بقتل رسید.) شاید این اولین بار بود که من عملاً در مقابل این دوراهی قرار میگرفتم که یا به وظایف پزشکی خود بپردازم و یا به انجام مسئولیت خود در مقام یک سرباز انقلابی. در مقابل من اکنون دو جعبه قرار داشت، یکی پر از مهمات و دیگری پراز دارو. حمل هردو جعبه ممکن نبود. من جعبه مهمات را برداشتم و جعبه داروها را بجای گزاردم تا از جادهای که مرا از مزرعه نیشکر جدا میکرد، عبور کنم.»
یک «ماجراجو»؟
«چه» تصمیم خود را ـ بنفع مبارزه و بضرر درمان پزشکی ـ گرفته بود. این تصمیم باعث شد که بسیاری از روزنامهنگاران بورژوائی و یا تهیه کنندگان فیلم، «چه» را یک ماجراجو قلمداد کنند. ولی این تصویر هیچ ربطی به واقعیت تاریخی ندارد. نهتنها به این علت که «چه» کماکان به معالجه رفقای خود و مردم دهاتی ادامه میداد، که بنوبه خود سهم تعیین کنندهای در رشد همبستگی و پشتیبانی دهقانان که در عمر خود یک پزشک ندیده بودند، با پارتیزانها ایفا مینمود. این تصویر خلاصه شده «شورشی حرفهای»، بیش از هرچیز سهم موثر «چه» در ساختمان کوبای نوین و همینطور آثار تئوریک مهم وی را پس از پیروزی انقلاب مورد اغماض قرار میدهد. فیدل کاسترو بخاطر میآورد:
«هرگاه کسی برای انجام وظیفهای مهم لازم میشد، «چه» حاضر بود.»
در روز 26 نوامبر 1959، یعنی تقریباً یکسال پس از ورود پارتیزانها که مردم آنها را «ریشوها» نام گزارده بودند، فیدل، «چه» را به ریاست بانک ملی کوبا منصوب کرد. در جشنواره جهانی جوانان در سال 2005 در کاراکاس، پرزیدنت هوگو شاوس تعریف کرد که این عمل چگونه صورت گرفت:
« داستان بامزهای هست که من از فیدل شنیدم: هنگامیکه ریشوها از «سیرا» به هاوانا وارد شدند و دولت شکل گرفت، فیدل در یکی از نشستهای صبح زود سئوال کرد: آیا در بین ما یک اکونوم (Economista) وجود دارد؟ «چه» فوراً گفت: من! و فیدل ازوی پرسید: « تو اقتصاددانی؟ فکر میکردم پزشکی؟» و «چه» جواب داد:« اوه، بد شنیدم، فکر کردم میپرسی کمونیستا!»
«چه» در این زمان ریاست بخش صنعتی سازی انستیتوی رفرم ارضی را بعهده داشت و مسئولیتهای مهمی در ارتش انقلابی را نیز پاسخگو بود با این وجود بدون لحظهای تردید مسئولیت جدیدی را بگردن گرفت و بکلاس درس اقتصاد رفت تا دانستنیهای خود در رشته اقتصاد را توسعه دهد. وی بخوبی میدانست که بانک ملی شریان حیاتی اقتصاد کوباست که کلیه فعل و انفعالات مالی کوبا از مسیر آن عبور میکرد. ذخیرههای ارزی کوبا از صرف رژیم باتیستا به تاراج رفته بود. فقط باتیستا به تنهائی به هنگام فرار به ایالات متحده آمریکا 424 میلیون دلار با خود برده بود. لازم بود تا اقدامات قاطعی صورت گیرد که از انتقال بقیه ذخیرههای ارزی به خارج از کشور توسط بانکهای خصوصی جلوگیری بعمل آید، زیرا که ملی کردن بانکهای فعال خارجی در کوبا تازه در 13 اکتبر سال 1960 انجام گرفت.
چگونه ممکن بود این اقدامات را انجام داد؟ اکثر متخصصان و تکنیسینها به ایالات متحده آمریکا گریخته بودند، زیرا که واشنگتن با عرضه امکانات مالی و تسهیل امور مهاجرت و سفر راه را برای آنها گشوده بود. «چه» به این افراد نشان داد که چه نوع ارزشی برای آنها قائل است. وی بلافاصله پس از تقبل مقام ریاست بانک ملی کشور اسکناسهای نو را با اسم مستعار خود «چه» امضا کرد و باعث خشم ضدانقلاب شد.
حتا اگر کارشناسان آنزمان نمیخواستند بپذیرند و همکاران امروزیشان هم نمیتوانند باور کنند «چه» در صدر بانک ملی کوبا هیچ اقدام بیمعنی انجام نداد. وی تا آن لحظه، شناخت وسیعی کسب کرده بود و کتب بسیاری را مطالعه کرده بود ـ همینطور مارکس و لنین را ـ و آماده بود تا معلومات و تجربیات جدیدتری کسب کرده و بپذیرد و لذا منطقی بود که در 23 فوریه 1961 وزیر صنایع گردد.
اشکالات نوسازی
در این مقام «چه» شخصاً با مشکلات موجود در طی ساختمان یک دولت انقلابی آشنا شد و در فوریه 1963 طی مقالهای بنام «علیه بورکراتیسم» در نشریه تئوریک «کوبا سوسیالیستا» آنها را بازشمرد:
« گامهای اولیه دولت انقلابی و همینطور دوران اولیه عملکرد دولت هنوز تحت تاثیر عناصر اصلی تاکتیکهای پارتیزانی بود که در دستگاه اداری نیز بشکلی عمل میکرد.(...) به هنگام انتصاب مسئولین در سطح دستگاه بغرنج اجتماعی، حوضههای مختلف «پارتیزانهای اداری» درمقابل یکدیگر قرارگرفتند. دائماً اصطکاک پدید میآمد. دستور، ضددستور، تعبیرات مختلف از قوانین ـ که در برخی موارد حتا به تعبیرعکس منجر میشد ـ برخی از موسسات بدون درنظر گرفتن دستگاه مرکزی حکومتی قواعد خود را بصورت حکم صادر میکرد. پس از یکسال تجربه دردناک به این نتیجه رسیدیم که چاره دیگری جز از تغییر کامل شیوه کار موجود نیست و دستگاه دولتی بایستی که بطور کارآمدتری سازماندهی گردد و در اینجا از شیوههای برنامهریزی کشورهای سوسیالیستی برادر مدد گرفته شد.
در نتیجه رفته رفته آن دستگاه پرقدرت بوروکراتیکی که از مشخصات فاز اول ساختمان دولت سوسیالیستی بود، ایجاد گردید. بااینحال این جهش بسیار بزرگ بود و تعداد زیادی از موسسات، از جمله وزارت صنایع سیاست تمرکز عملی را در پیش گرفت که بطور اغراقآمیزی ابتکار عمل مدیریت کارخانجات را محدود میساخت. این طرح تمرکز ناشی از فقدان کادرهای میانه و وجود برداشتهای آنارشیستی حاکم در آن دوران بود که جدیت فراوان برای اجرای دستورات را لازم میساخت. (...) بدین صورت انقلاب ما دچار بوروکراتیسمی که مشمئزکننده بود گردید.»
«چه» بطور دقیق انواع بوروکراتیسم را که بیش از هرچیز در اثر فقدان نیروهای متخصص پدید میآید، بررسی کرد:
« بنظر میرسد که بحث و گفتگوها پایان ناپذیر است بدون آنکه کسی از شرکت کنندگان اتوریته کافی داشته باشد تا نظر خود را اعمال دارد. پس از یک، دو و یا سه همایش مشکل کماکان بجای خود باقی میماند تا اینکه یا خود بخود و رفته رفته حل شود و یا اینکه بالاخره تصمیمی، هرقدر هم که بد، در مورد آن گرفته شود.
همانطور که گفته شد، فقدان تقریباً کامل شناخت که بکمک همایشهای گوناگون جبران میشود، یک نوع همایشپرستی را بوجود میآورد و در راهیافت مشکلات، نتیجتاً عاقبت اندیشی لازم درنظر گرفته نمیشود. در چنین مواردی، بوروکراتیسم که با کاغذبازی لازمه، ترمزکننده تکامل اجتماعی میگردد، به سرنوشت موسسات مختلف تبدیل میگردد. »
راه حل «چه» آنطور که کلیشه متداول در مورد وی مدعی است، عملگرائی نبود، بلکه هدف « منعطفتر کردن دستگاه دولتی بود تا بتوان کنترل مرکزی را تقویت کرد» «ما باید مسئولیتهای هر یک از کادرها را تجزیه و تحلیل کنیم و آنرا در چارچوب مرزهای کاملاً مشخصی محدود سازیم که با تهدید به اشد مجازات، هیچ کس اجازه نداشته باشد از حیطه مسئولیت خویش خارج گردد ولیدر عینحال در این محدوده حداکثر آزادی عمل را برای کادرها ممکن سازیم.»
«چه» شک داشت که بتوان با شیوههای سرمایهداری، سوسیالیسم را بنا کرد. وی نه تنها برای بهبود امکانات مادی ارزش قائل بود، بلکه بیش از هرچیز معتقد به متقاعد کردن مردم و تقویت ارزشهای اخلاقی بود. وی در مقاله «سوسیالیسم و انسان در کوبا» نوشت:
« بدنبال این خیال دویدن که میتوان با سلاحهای پوسیدهای که از سرمایهداری بما به ارث رسیده ( مثل کالا بعنوان سلول اقتصادی، سودآوری، منافع مادی شخصی بمثابه نیروی محرکه و غیره...) سوسیالیسم را بنا کرد، میتواند ما را براحتی به بن بست بکشاند (...) برای اینکه بتوان کمونیسم را ساخت بایستی که بموازات بهبود شرایط مادی، انسانی نوین پدیدآید. لذا مهم است که وسائل و ابزار لازم و صحیح برای تجهیز تودهها انتخاب گردد. این ابزار بایستی که اساساً ریشه از اخلاق گرفته باشد ولی این بدین مفهوم نیست که ما استفاده درست از امتیازات مادی، بویژه از انواع اجتماعی آنرا بدست فراموشی سپاریم.»
چه گوارا
دکتر ارنستو چه گوارا در سال ۱۹۲۸ در آرژانتين متولد شد. در هـفـتـده سالگی وارد دانشگاه پـزشـکـی شد. هشت سال بعد تحـصـيـلاتش را به پایان رساند. و به مدت سه سال در جذام خانه ای واقـع در گواتمالا مشغول خـدمـت افـتـخـاری شد. چندی بعد در مکزيک با فيدل کاسترو و ساير انقلابيون آشـنـا شد و به آنان پـيـوست. پس از پـيـروزی انـقـلاب کـوبا نـه سـال پـسـت هـای زیادی مـانـنـد ريـاسـت بـانـک مـرکـزی (نوامبر ۱۹۵۹)، و وزارت صـنـايـع (فوریه ۱۹۶۱) به او واگـزار شـد. و هـمـچـنـيـن رهبر مرکزی سازمان سياسی ای که در سال ۱۹۶۵ به حزب کمونيست کوبا تبديل شد، نيز به او واگزار شده بود تا سرانجام در مارس ۱۹۶۵ از تمامی سمت ها اسـتـعـفـا داد و کوبا را بقصد کمک به نهضت های آزادی بخش در آمريکای جنوبی ترک نمود. او ابتدا به کنگو رفت تا در مـبـارزات انـقـلابی بـرای رهـایـی کـنـگـو از اشـغـال اسـتـعـمـار مـبـارزه کـنـد و در نوامبر ۱۹۶۶ به بـولـیـوی رفت و به انقلابیون آن کشور پيوست و فرماندهی يک واحد چريکی را در مبارزه با حکومت ديکتاتوری نظامی آن کشور به عهده گرفت. تا سرانجام در ۸ اکتبر ۱۹۶۷ در يورو راوين توسط ارتش دستنشانده بولیوی دستگیر شده و توسط عوامل سیا کشته شد .
"من يک ماجراجو هستم، اما نه از آنهايي که براي اثبات شجاعتشان زندگي را به بازي مي گيرند. من به دنبال مرگ نمي گردم، اما احتمال رويارويي با آن وجود دارد. پس شايد اين خداحافظي من باشد ... گهگاه از اين فرمانده کوچک ياد کنيد..."(آخرين نامه ارنستو چه گوارا (1928-1967))
پزشک آرژانتيني، در سال 1954 در مکزيک به کاسترو پيوست. يکي از رهبران انقلاب کوبا بود (1956-59). در 1965 کوبا را ترک کرد تا به نيروي چريکي در بوليوي بپيوندد و همانجا در اکتبر 1967 کشته شد.با تحول مبارزه مسلحانه تئوري خاص چريکي فوسي (foci) را بنا نهاد. بعدها چه گوارا چالش هايي را عليه شوروي مطرح کرد، به نظر وي شمال - هم شوروي و هم آمريکا - جنوب را استثمار مي کنند. او به شدت از انقلاب ويتنام دفاع مي کرد در چند خط هم مي توان زندگي چگوارا را بيان کرد ولي اين همه کار او نبود.
چه گوارا دانشجوي پزشکي در آرژانتين بود. روزي با دوستش تصميم گرفت سفري با موتور سيکلت در آمريکاي لاتين داشته باشد. اين سفر سخت و طولاني در سال 1951هنگامي بود که ارنستو به شدت عاشق شده بود و همه انتظار مي کشيدند تا ازدواج کند. اما او عازم سفر بوددر همين سفر بود که با مشکلات مردم آشنا شد اما آنطور که بعدها در خاطراتش مينويسد يک برخورد در جايي نامشخص الهام بخش مبارزه او مي شود.
«مردم را درياب! هرگز سازش مکن! آري، کساني که سازش نمي کنند، مي ميرند، اما مرگشان عين حيات و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شليک خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي که من هستم. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که تو را قرباني خواهند کرد!»
چه گوارا هرگز از مردم جدا نشد. او با مردم زندگي کرد و براي آنان مرد. شايد مشهورترين عمل وي کار روز يکشنبه بود که در کنار مردم کار مي کرد.چه گوارا در کنار فيدل مبارزه کرد و مدتي هم در کنار وي وزير کار بود تا آنکه در نامه اي مشهور اعلام کرد که براي کمک به انقلابيون مختلف همراه آنان خواهد شد. "انقلابي که پشت ميز بنشيد فاسد مي شودهنرمندان زيادي درباره او خوانده اند و سروده اند از جمله ويکتور خارا. اما يکي از مشهورترين آنها کارلوس پوئبلوست که ترانه Hasta Siempre را سروده و پس از او بارها اجرا شده مانند اجراي بيکوت و ناتالي کاردونه.
فـيـدل کـاسـتــرو: « وقتی "چه گوارا" به ما می پیوست فقط یک شرط قایل شد: اینکه پس از انقلاب، زمانی که خواست به آمریکای جنوبی برگردد، به خاطر دولت و مصالح دولتی از بازگشت وی جلوگیری نشود. ما قبول کردیم و قول دادیم که پـشـتـیـبـانـی اش خواهـیـم کرد. گـاه گـاهـی او این وعـده را یـادآوری می کرد تـا ایـنـکـه زمـانـی فـرا رسـیـد که تـصـمـیـم رفـتـن کـرد.»
اکثر مردم می دانند که جسد چه گوارا را سر به نيست کردند تا سمبل نشود، چرا که نمی خواستند هيچ اثری از وی باقی بماند، با اينکه (تا هشت سال پيش) جسدی وجود نداشت اما چه گوارا يک سمبل و دشمن امپرياليسم، يک حضور انهدام است!! به قول فيدل: چه گوارا سمبلی شد برای تمام ستم کشان؛ برای تمامی استغمار شدگان؛ و برای تمام ميهن پرستان؛ برای تمام انقلابيون. او سمبلی شد دايمی و شکست ناپذير.
« چه گوارا» و تداوم مارکسيزم

چه گوارا يکی از برجسته مارکسيستهای قرن بيستم است، که در جهت پاسخگوئی به چگونه سازماندهی کارگران در عمل انقلابی برای فايق آمدن به تنها سوال اساسی جهان سياسی، که همانا سقوط سرمايه داری با تمامی مظاهرش چون استثمار، فردگرائی، جنگ، نژادپرستی، تحميق زنان و بحران اقتصادی-اجتماعی، برای انتقال جامعه به سوی سوسياليسم و کمونيسم، و رها شدن از اين مصائب است، کوشيد. دستاوردهای مشارکت و مساعدت سياسی او امروز، نه تنها برای کارگران و کشاورزان کوبائی ( که با آن بخود هويت می بخشند از اهميت بسياری برخوردار است)، بلکه برای طبقه کارگر جهان و سوسياليستهای انقلابی، در کليه کشورهای جهان دارای اهميت ويژه ای است.
هدف چه گوارا از کنکاش در اقتصاد يافتن راهی برای اداره توليد و توزيع در اقتصاد، ارزيابی از طبقه کارگر بمثابه «نيروی مصرف شده» و «فاکتوری از توليد» ( آن چنانکه در ايده آل ترين شکل خود اقتصاددانان تربيت شده مکتب استالينيسم به عنوان «فاکتور انسانی» از اين طبقه ياد کرده اند) از خارج از طبقه کارگر نبود، بلکه هدف او، سازماندهی و ارتقا آگاهی سياسی کارگران، قادر ساختن آنان در تمرين ارتقا يابنده کنترل بر روی اقتصاد و تصميم گيری های اجتماعی که همزمان با توليد، زندگی آنان را نيز شکل می دهد، می باشد. علاوه بر اين، بالا بردن قدرت بينش کارگران در چگونگی محاسبه ی احتياجات مشترک جامعه و سازماندهی آگاهانه «کار» و منابع برای اختصاص دادن آن در پيوستار با احتياجات، که از طريق اين سعی کارگران قادر گردند ارزشها و رفتار خود را تغيير، خلاقيت و تمايلاتشان را از بندهای شرايط تحميلی زندگی، بيگانگی از خود و کار مجرد آزاد سازند.
چه گوارا توسعه هر چه عالی تر فنون تکنيکی و اداری، کار داوطلبانه، آگاهی سياسی و همکاری، و خود دگرگون سازی کارگران را در مرکز انقلابی نمودن روابط اجتماعی توليد و مبادله در فردای پيروزی قيام، قرار داد. روش و اسلوبی را که او پيشنهاد می کرد، مخالف سياستی که بنام « بالاترين کارآرائی» متکی بر يک اقتصاد با برنامه بوراکراتيک دولتی، بود؛ حتی اگر اين برنامه به توسط توليد کنندگان اداره شده و بتواند برای آنان خدمات خالص اجتماعی همه جانبه تر را « تامين نمايد». او مطمئن بود چنين روشی بوروکراتيک فقط از حالت «بسيج» بيرون آوردن، غير سياسی و دلسرد شدن طبقه کارگر و بدين جهت مانع نهايی در هوشياری و آگاهی برای ارتقا و پيشرفت در خلاقيت و بار آوری انسان را به همراه خواهد داشت.
رشد بی ثباتی اقتصاد سرمايه داری جهانی نشان از بالا رفتن امکان غير قابل پيشگيری يک کسادی و تنزل عميق بين المللی و ايجاد بحران اجتماعی در سالهای آينده می باشد. به همراه اين گسترش، تاثيرات کسادی اقتصاد، بيکاری، تفکيک طبقاتی، خشونت پليسی، فساد و تجاوز ( که مشخصه امروزی کشورهای سرمايه داری است) خواهد بود. هم اکنون کارگران و دهقانان در آفريقا، آمريکای جنوبی و مرکزی، و آسيای سرمايه داری، در حال ورشکستگی، و برده بدهی های خود به سرمايه مالی جهانی بوده و در وضعيتی وخيم تر از سالهای 1930 بسر می برند. برجسته شدن تناقضات جهان، که در آخرين سالهای قرن بيستم هنوز تحت کنترل نظام سرمايه داری است، نياز مبرم به پيش بردن مبارزه ای جهانی برای سوسياليسم را تاکيد می نمايد.
تجربه کليه انقلابات قرن اخير و دولتهای کارگری بوروکراتيک و مباحث مربوط به آن برای طبقه کارگر ايران درسهای ارزنده ای است که بتواند از پيروزی و شکستها در بحث و بررسی برای تدوين تئوری و برنامه عمل خود استفاده نمايد؛ زيرا که بسياری از سوالات امروز و فردای ما موضوعاتی بوده که انقلابات و انقلابيونی چون چه گوارا بدان پاسخی قابل ملاحظه داده اند.
انسان برای تامين و توليد احتياجات مادی و مواد اوليه زندگيش می بايستی کار کند؛ از طريق کار کليه توليد کنندگان در جامعه ای که بين شاخه های مختلف توليدات مادی تقسيم گرديده، درجه احتياجات مختلف را می تواند محاسبه و آنرا کاملا برآورده نمود؛ بنابراين، چنين مجموعه از احتياجات معين، از يک طرف يک همگونی خام بين احتياجات و بازدهی، و از طرفی ديگر يک تقسيم کاربين اين شاخه های مختلف در يک تناسب معين ايجاد می نمايد. در جوامع اوليه و يا در جامعه کاملا توسعه يافته سوسياليستی اين تقسيم کار مصرف شده در شکل آگاهانه برنامه ريزی رخ خواهد داد. در جوامع اوليه بنابر عادات، رسوم، سنن، تصميم گيری توسط «ريش سفيدان» و غيره، و در يک جامعه سوسياليستی بر پايه انتخاب دموکراتيک از ارجحيتها توسط انجمن های قاطبه ملت از توليد کنندگان و مصرف کنندگان صورت می پذيرد. اما تحت نظام سرمايه داری که کار تبديل به کار خصوصی می شود، وقتی که توليدات کار کالاهای توليد شده ای است مستقل از يکديگر که آن نيز به توسط هزاران شرکت و کمپانی مستقل انجام گرفته است؛ هيچ تصميم آگاهانه اين نوع تعادل مصرف کار و احتياجات شناخته شده اجتماعی را تضمين نمی نمايد، و تنها از طريق عملکرد کورکورانه نيروی بازار، فقط به شکل اتفاقی اين تعادل بر قرار می گردد؛ نوسانهای قيمت در بهترين شکل هيپوتزهای آن، البته آنطوری که اقتصاددانان آکادميک بدان چسبيده اند فقط موجهائی است که نشان می دهد آيا اين تعادل به توسط چه نوع فشاری و در چه جهتی تکانی خورده است، توضيح داده می شود؛ اما آنها ناتوان از توضيح اينکه چه چيزی و کدام نيروی حرکت دهنده در ورای همه اين نوسانها، تعادل برقرار نموده شده را ايجاد می نمايد، نمی باشد؛ اين دقيقا سوالی است که مارکس با تئوری ارزش کار بدان پاسخ داد. ما نيز در اين نوشته بدان و نکاتی ديگر در زمينه اقتصاد سياسی از قبيل قانون ارزش با پاسخ ها و نظريات رفيق چه گوارا خواهيم پرداخت.
کارل مارکس در نقد برنامه گوتا نوشت: « بين جامعه سرمايه داری و جامعه کمونيستی دوره ای انتقالی، از يکی به ديگری قرار دارد»
ارنستو چه گوارا در نوشته خود تحت عنوان «اقتصاد و سياست در دوره انتقالی به سوسياليسم» می نويسد: " وظيفه حکومت انقلابی و رهبری کمونيستی آن ايجاد اشکال سازمانی است که به تدريج طبقه کارگر را متقاعد به ذيصلاحيتی اداری و مديريت خود در اقتصاد، موسسات و کارخانه ساخته و همچنين بتواند در آگاهی دادن برای تصميم گيری در ارجحيت های اجتماعی و سياسی دولت کارگری برای انتقال به سوسياليزم نقش ايفا نمايد".
برای چه گوارا تنها آزمايش هر سيستم اقتصاد با برنامه و مديريت در پيشرفت و عقب گرد آن با اين بينش تبيين می گرديد، ( يعنی تنها را بسوی سوسياليزم و کمونيزم)؛ او صريحا عليه بينش معاصر از مارکسيسم که به توسط رساله های نوشته شده اقتصادی در اتحاد شوروی تبليغ می گرديد به مقابله پرداخت؛ کليه اين بينشها از کتابجه استالين « درباره مشکلات اقتصادی سوسياليسم در شوروی» که در سال 1952 منتشر گرديد، سرچشمه گرفته اند، در اين کتابچه استالين می نويسد، " نکته کليدی برای انتقال به سوسياليزم « فهم» قوانين حرکت سرمايه داری ( همانند قانون ارزش) بوده، که تسلط و فراگيری آن همراه با فهميدن کامل و بکار گيری آن در جهت منافع جامعه، و سپس تحت انقياد در آوردن آن، به يقين تفوق جستن بر اين قوانين خواهد بود" ( نشر زبانهای خارجی 1972 پکينگ ص 8).
نتيجه گيری های استالين بی اعتبار نمودن زير بنای ساختمان مارکسيسم در اين " پيشرفت غير منتظره تئوريک" و در قدمی جلوتر ترفيع مکرر قانون ارزش به هويت يک قانون عالمگير ( مطلق) برای توسعه اجتماعی بود. اين بی توجهی يک منطق و مفهوم علمی برای بالا بردن نابرابری اجتماعی بين قشر اشرافيت حاکم در دولت و عاليرتبگان حزبی در اتحاد شوروی از يک طرف و اکثريت وسيعی از کارگران و دهقانان از طرف ديگر، همچنانکه بالا بردن اختلاف اجتماعی در درون خود طبقه کارگر ايجاد نمود. چه گوارا صريحا عليه اين عقيده که ساختن سوسياليسم وظيفه مجربان زبردست در انجام استادانه قوانين و مکانيزمهای به ارث رسيده از نظام سرمايه داری است، به مجادله برخاست.
تئوری- سيستم برنامه و بودجه برای موسسات دولت – چه گوارا

نظريه مارکسيستی- سيستم برنامه و بودجه برای موسسات دولتی ( از اين پس « سيستم برنامه بودجه») – بوسيله چه گوارا برای دوره انتقالی از نظام سرمايه داری به سوسياليزم در کوبا ارائه شد. تحت سيستم برنامه بودجه، موسسات دولتی متمرکزا توسط بانک دولت از صندوقهای بودجه گذاری در مطابقت با برنامه اقتصاد ملی و بنگاههای برنامه ريزی دولت سرمايه گذاری خواهند شد. اين موسسات هيچگونه تنخواه متعلق به خود برای بکار بردن در اعتبارات مستقل خود ندارد؛ رابطه پولی بين موسسات و بانک دولت، و همچنين بين خود موسسات، به سادگی روشهای حسابداری است که برای نشاندادن چگونگی طرز عمل برنامه دولت و ايجاد فهرست منظم در بيان بهای نسبی کالاهای توليد شده بوسيله موسسات متفاوت و جدول طراز تمايل به بالا و پائين آن می باشند.
چه گوارا می نويسد: " در يک سيستم بودجه با عملکرد صحيح در کنترل و مديريت ، احتياجی برای بانک در درگير شدن در تصميم گيريهای سرمايه گذاری باقی نمی ماند؛ اينها تصميمات سياسی مربوط به سياست اقتصادی است که مشخصا به هيئت برنامه ريزی مرکزی دولت مربوط می شود. بانک بايستی خود را به رسيدگی دقيق تنخواه و پيشرفته خارج گرديده، منطبق با روش اصولی که همانا عملکرد تخصصی اوست، متعهد نمايد".
" کمونيزم نمود آگاهی و نه فقط پديده توليد است". چه گوارا فهم خود را برای ايجاد يک سيستم مديريت اقتصاد اين چنين آغاز می نمايد، و نکاتی را در ادامه برای اين مديريت پيشنهاد می کند:
· تکنيِکهای حسابرسی پيشرفته که کنترلی موثرتر را مهيا نموده اند، و در کنار آن مديريتی با کارآئی مرکزيت يافته؛ همچنين، آموزش اشکال عملی روشهای متمرکز و غير متمرکزی که توسط سرمايه داری فرامليتی بکار برده شده است.
· تکنيکهای کامپيوتر که در مديريت و اقتصاد بکار برده می شود و بکارگيری روشهای رياضی در اقتصاد؛
· تکنيکهای برنامه ريزی و مديريت کنترل در توليدات؛
· تکنيکهای مربوط به بودجه به عنوان ابزار برنامه ريزی و کنترل دارائيها؛
· تکنيکهای اداری به مثابه اجزا کنترل اقتصاد؛
· مشارکت و مداخله قاطبه ملت در مديريت اقتصاد، انگيزه مستقيم کارگران زن و مرد در تجسم خود در محصول نهائی توليد؛
· بکارگيری تجارب عملی و تئوری کشورهای سوسياليستی.
برای چه گوارا ساختن سوسياليسم و کمونيزم يک تجلی از آگاهی، سازماندهی و توليد است و نه فقط وظيفه اداری، تکنيکی و اقتصادی.
بررسی قانون ارزش در ديدگاه چه گوارا

در مقاله ای تحت عنوان « در مورد بينش از قوانين ارزش» چه گوارا می نويسد:" به نظر ما، تنها چيزی که انسان قادر به انجام آن نيست، ايجاد ارزش برای يک مقصود مشخص است. روابط توليدی نمودار کننده ارزش می باشند. علی رغم آگاهی ما نسبت به وجودش، ارزش دارای وجود خارجی است. دانش ما يا محدوديت آن هيچ نسبتی به وجود ارزش ندارد، حتی هيچ نسبتی به رابطه توليدی سرمايه داری آنچنانکه خود را ظاهر می نمايد، ندارد. انسان قادر است تحت شرايط خاصی جامعه را تغيير داده، اما نمی تواند قوانين آنرا اختراع نمايد.
وی در پاسخ به « آلبرتو مورا» هنگاميکه ارزش را رابطه بين احتياجات و منابع ارزيابی کرده و می نويسد:" در سوسياليسم قانون ارزش به عملکرد خود ادامه می دهد، همچنين اين تنها مقياس اداره توليدات نبوده و تحت سوسياليسم قانون ارزش از طريق اقتصاد با برنامه عملی می نمايد" پاسخ می دهد: " اين روشن است که، اگر جامعه محصولی را غير قابل استفاده ببيند، آن جنس هيچ ارزش مبادله ای نخواهد داشت. نکته در اينجاست که بدون ارزش مصرفی، هيچ ارزشی وجود نخواهد داشت. همزمان با آن، درک ارزش مصرفی ( به استثنای بعضی از نيروهای طبيعت) نيز بدون ارزش، بدليل رابطه ديالکتيکی بين ايندو غير ممکن است . به واقعيت نزديکتر است که رابطه بين احتياجات و منابع بعنوان عامل بالقوه در بينش ارزش گفته شود. اين به اندازه کافی منطقی به نظر می رسد بدين دليل که اين فرمولبندی، با رابطه بين عرصه و تقاضا تبادل پذير بوده – يعنی رابطه ای که در بازار وجود دارد، جائيکه يکی از روابط در قانون ارزش يا روابط ارزش عملی می گردد.
وقتيکه همه محصولات با رابطه فی مابين خودشان قيمت گذاری می شوند، از رابطه بين اين محصولات در بازار سرمايه داری مجزا می گردند، بنابراين ما يک شکل جديد از قيمت که با بازار جهانی سرمايه داری متفاوت می باشد ايجاد نموده ايم. سپس ما چگونه مطمئن خواهيم شد که اين قيمتها با ارزش منطبق می گردند چگونه ما آگاهانه می توانيم دانشمان را از قانون ارزش برای نائل شدن به تعادل بازار در يک سو و قيمتهائی که بيانگر بهای واقعی از سوئی ديگر است بکار ببريم؟ اين يکی از مهمترين مشکلاتی است که اقتصاد سوسياليستی با آن رودرروست".
" به کلامی ديگر، هيچکس نمی پرسد که قانون ارزش به عملکرد خود ادامه می دهد. پاسخی که ما خواهيم گفت اين است که اين قانون در توسعه يافته ترين شکل خود در چارچوب بازار سرمايه داری عمل می کند؛ و در نتيجه آن، تغيير و تبديلی که در بازار توسط دستگاه مالکيت اجتماعی وسائل توليد و توزيع در تغيير آن بوجود می آيد، چگونگی تشخيص عملکردهای قانون ارزش را مشکل خواهد ساخت. قانون ارزش همانند تنظيم کننده روابط کالائی تحت نظام سرمايه داری است. بدين دليل، در نهايت بازار بهر دليلی که در آشفتگی است، بعضی از آشفتگيهای آن در عملکرد قانون ارزش نيز روی خواهد داد.
اجازه دهيد ما فرض کنيم که همه بخشهای يک برنامه اقتصادی در يک توازن کامل طرح شده است. برای ارزيابی و سنجش اين برنامه، ابزار تحليل تنها نتايج آن خواهد بود. در هر حال تعادل بين عرصه و تقاضا فاکتوری تعيين کننده خواهد بود..."
در تقابل با نظريه مديريت چه گوارا، سيستم اقتصاد حسابداری به توسط انستيتوی ملی برای اصلاحات ارضی ( که بعدا توسط کارلوس رافائل رورريگز) و وزرات بازرگانی خارجی ( توسط آلبرتو مورا رهبری می گرديد) در موسسات دولتی به مورد اجرا گذاشته شد. اين بينش از نمونه برنامه ريزی و مديريت اتحاد شوروی و اروپای شرقی کپی برداری شده بود. تحت اين سيستم موسسات دولتی سپرده ثابت خودشان را خارج از هزينه سرمايه گذاری شده محفوظ نگهداشته و سرمايه گذاريهای در نظر گرفته شده با هدف گيريهای گسترده ای که در برنامه ريزی اقتصادی دولت قرار گرفته صورت می پذيرد اين سيستم را « خود مديريت در امور مالی» نيز می نامند. داد و ستدها توسط موسسات دولتی بر مبنای پرداختهای پولی و گرفتن وام توسط اين موسسات از بانک های دولتی با پرداخت سود به آنها که بانک ها نيز بتوانند فعاليتها و هزينه های خود را سازماندهی و تامين نمايند، انجام می گرفت. در نتيجه، پول«سود» برای يک موسسه مجرد و سياست اعتبار و منافع بانک دولت، يک نقش پر اهميت در محاسبه و تصميم گيريهای ترجيحی اقتصاد ايفا می نمايد.
هدف چه گوارا از سيستم برنامه بودجه تشويق و ترويج رفتار و برخورد کمونيستی جديد به کار، همزمان در تمرين ابتکارات انسان با رفتار بارآور اجتماعی برای به انجام رسانيدن اهداف صريح و روشن که از نظر سياسی مدون و قابل پذيرش بطور جمعی باشد، می بود. در مرکزيت، همگام و همراه با اين جهت گيری، قدم گذاشتن در جهت پايين آوردن نابرابری اجتماعی درون طبقه کارگر، به اضافه محو اشکال مشخص پيش قضاوت و پيش داوری نفرت بار در جوامع سرمايه داری و سيستم اجتماعی پيشا سرمايه داری، نژادپرستی، تحقير زنان، استثمار فوق العاده زحمتکشان شهری و کار مجرد مرگ آور فردی می باشد.
همچنانکه طبقه کارگر در راه انتقال جامعه قدم بر می دارد، سطح توليد اجتماعی کار نيز افزايش می يابد. چه گوارا معتقد بود طبقه کارگر همزمان با اين انتقال، آگاهی خود را نيز به معنی تغيير طبيعت انسانی و اجتماعی تغيير خواهد داد. بدين دليل است که او اهميتی فوق العاده به کار داوطلبانه ، همچنين همبستگی بين المللی با کارگران و کشاورزانی که در مبارزه برای تغيير جهان می باشند قايل بود. بدون پيشروی در اين جهت، برنامه ريزی سوسياليستی غير ممکن می باشد.
ساختمان سوسياليسم بطور ناآگاهانه، بدون رهبری، بدون طبقه کارگر ی که که با چشم انداز تاريخی و بين المللی مجهز گرديده باشد، ايجاد نمی گردد. در اسلوب و روش پيشنهادی در تئوری سيستم برنامه بودجه و راهی که چه گوارا بر آن تکيه داشت پيدايش يک حزب کمونيست پرولتاريائی قوی، در حال رشد، متعهد، با آگاهی سياسی و پيشگام بين المللی از طبقه کارگر تضمين گرديده است.
زندگی سياسی ارنستو چه گوارا

«کارلوس تابلادا» اقتصادان مارکسيست کوبائی در مورد زندگی سياسی چه گوارا چنين می نويسد: " هنگاميکه او شانزده ساله بود شروع بخواندن آثار کارل مارکس، فردريش انگلس و لنين نموده و در کنار آثار ديگر با « سرمايه:» و « بيانيه حزب کمونيست» مارکس و انگلس آشنايی پيدا کرد؛ در اين سن يک واژه نامه فلسفی تدوين و در طول سالهای تحصيلی در دانشگاه نوشته های ديگری از قبيل « آنتی دورينگ» انگلس و « امپرياليزم بالاترين مرحله سرمايه داری» و « دولت و انقلاب» لنين را مطالعه نمود. در سفرهای خود به آمريکای لاتين و مناطق کارائيب تا سال 1959 علاوه بر استفاده از دانش پزشکی خود، تاريخ و فرهنگ اين کشورها را نيز تحقيق و مطالعه نمود؛ او علاقه خاصی به باستان شناسی و فرهنگهای بومی و پيشرفته ترين نظريات مربوط به علوم اجتماعی داشت. دانسته های وی از واقعيات قاره آمريکا، رهنمون وی در فهم و تعميق مطالعات مارکسيستی او گرديد.
نامه هايی که « چه» برای اعضای خانواده اش بين سالهای 56 –1954پست کرده ، خبر از يک سری مطالعات سيستماتيک در رابطه با اقتصاد سياسی و آمار می دهد.
چه گوارا اهل آرژانتين بود که در اواسط دهه 1950 در مکزيک به جنبش 26 جولای که توسط فيدل کاسترو رهبری می شد، بعنوان کادر ارتش شورشی پيوست. در هنگام پيروزی قيام عليه ديکتاتوری «باتيستا» دست نشانده آمريکا در کوبا در سال 1959 او سی ساله بود، و پس از پيروزی در همان سال وزير صنايع ، رئيس بانک ملی کوبا و مسئول انستيتوی ملی برای اصلاحات ارضی شد. بين سالهای 64 - 1963 در بحثهای علنی در مطبوعات کوبا حول چشم انداز آلترناتيو برای سازماندهی اقتصاد کوبا فعالانه شرکت نمود.
در آوريل 1965 چه گوارا کوبا را برای کمک به ايجاد رهبری مبارزات انقلابی در کشورهای ديگر ترک نمود؛ برای بيش از شش ماه در کنگو (زئير) طرفداران نخست وزير مقتول «پاتريس لومومبا» در مبارزه شان عليه رژيم ارتجاعی دست نشانده امپرياليزم آمريکا و بلژيک را کمک رساند و در 1966 به بوليوی رفت؛ در آنجا او يک شاخه چريکی، که سعی داشت مبارزه انقلابی عليه ديکتاتوری نظامی را سازماندهی کند، را رهبری نمود؛ مبارزه ای که در حال رشد و جهت گيری اعتلای انقلابی در آرژانتين، شيلی و اروگوئه را داشت. در اکتبر 1967 وی توسط نيروهای نظامی بوليوی که دولت آمريکا سازماندهی کرده بود، زخمی، دستگير و سپس به قتل رسيد.
« تا هميشه، چه گوارا ! »
ياد گرفتيم كه دوستت بداريم، از بلنديهاي تاريخ!
تو با خورشيد دليريات، به كام مرگ فرو رفتي!
گروه كر: اوج عظمت وجود تو اينجاست كه روشن ميشود، فرمانده چهگوارا!
دست نيرومند و پرافتخارت، تاريخ را هدف می گیرد
وقتي سرتاسر سانتا كلارا، براي ديدنت بيدار ميشود!
گروه كر: اوج عظمت وجود تو اينجاست كه روشن ميشود، فرمانده چهگوارا!
با خورشيدهاي بهاري، تو بادها را آتش ميزني
تا با روشنايي لبخندت، پرچمت را بكاري و رشد دهی!
گروه كر: اوج عظمت وجود تو اينجاست كه روشن ميشود، فرمانده چهگوارا!
عشق و شور انقلابيات، ترا به پيماني جديد راهنمايي ميكند
آنجا كه استوار، منتظر، دست آزادكنندهات هستند
گروه كر: اوج عظمت وجود تو اينجاست كه روشن ميشود، فرمانده چهگوارا!
ما با توئيم! و در راهت، همراهيت می کنیم!!
تا در كنار فيدل، بگوييم كه تو تا ابد فرماندهئي!
عظمت وجود تو اينجاست كه روشن می شود فرمانده
گروه کر اوج : چه گورارا !!!